تبليغاتX
باد ما را خواهد برد
 

منتظرت نبودم  تو بی هوا رسیدی

فرق من و تو اینه تو از خدا رسیدی

از گرمی نگاهت من برگ و بار می دم

گل می کنم دوباره بوی بهار می دم

همپای جاده می ری نه... کاشکی بمونی

تو بی دلیل خوبی بی وقفه مهربونی

دل بسته ی تو می شم بی فکر و بی اراده

حسم به تو عجیبه حسم به تو زیاده

تو بی هوا رسیدی تا من نفس بگیرم

تا بی هوا نمونم تا بی نفس نمیرم

این روزها دچار آرامشی عجیبم

انقدر خوب بودم که تو بشی نصیبم؟

تو بی دلیل خوبی بی وقفه مهربونی

همپای جاده می ری نه... کاشکی بمونی

 

 

پ.ن.   برای تو که عیدی امسال من بودی از سوی خدا

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:48 |
آخرین خلوت شبونه ی من تو سال ۸۷

آخرین دلتنگی های من تو سال ۸۷

آخرین حسرت های من تو سال ۸۷

یه وقتایی بدجوری از دست خودم عصبانی می شم یه وقتایی مثل حالا که خیلی خوشحالم

ازاینکه سال ۸۷ داره تموم می شه  هر چند اتفاقات خوب توش کم نبود و در مهر ماه من دو روز

خوشبخت ترین ادم دنیا بودم و احساس می کردم دارم رو ابرا راه می رم اما در ادامه و به خصوص

در زمستان روزگار تنگ چشم و بخیل جوری خوشبختی دو روزمو از دماغم در آورد که تا عمر دارم

فراموشم نشه. من بدترین زمستون زندگیمو گزروندم و حالا عصبانیم از خودم که تو بدترین شرایط

و در حالی که واقعا دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد ته دلم هنوزم امیدوارم.

خدا رو شکر که دیگه نفسای آخر ساله شاید سال بعد سال من باشه.......

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 23:39 |
 

دلم گرفته. دلم بد جوری گرفته. چقدر زندگی کردن سخته وقتی همه بهت دروغ می گن.

می دونی غم انگیز ترین روزها و لحظه های زندگی من چه لحظه هایی هستن؟

وقتی مردی مقابلم یا روبروم می ایسته و با محبت بهم می گه: "دوستت دارم"

بهم می گه دلش برام تنگ شده بوده می گه من خیلی جذاب و خواستنی هستم.

وقتی مردی به من می گه دستهای زیبایی دارم و موهایی فرفریم خیلی با رنگ پوستم

هماهنگه و بانمکم کرده. وقتی مردی با محبت تو چشمای من نگاه می کنه و بهم میگه:

" وای تو چقدر مهربونی" وقتی مردی بهم می گه" تو خیلی دختر جذابی هستی".وقتی

مردی به من می گه: مگه می شه تو رو دوست نداشت؟"

گاهی از شنیدن این جمله ها واقعا حالم بهم می خوره و چندشم می شه. آخه این

همه دروغ برای چیه؟ روزایی که این حرفا رو می شنوم شبش از غصه خوابم نمی بره.

احساس می کنم به شعورم توهین شده. در مورد من چی فکر می کنن که زل زل تو

چشام نگاه می کنن و این دروغا رو مثل آب خوردن پشت سر هم ردیف می کنن. من که

می دونم هیچکدومش حقیقت نداره.

اگه من دوست داشتنی بودم اگه دستهای زیبایی داشتم اگه واقعا دختر جذابی بودم

 اگه موهای فرفریم خیلی به چهره ام میومد اگه کنار من بودن خوشایند بود اگه

خوش اخلاق بودم و مهربون تو حتما بهم می گفتی مگه نه؟

 

پ.ن.۱ خواهش می کنم به من دروغ نگید.

پ.ن.۲  کاش همه ی مردم دنیا از من متنفر بودن اما تو فقط یه کم دوستم داشتی.

 

 

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 0:4 |
 

احساس می کنم زیر پام سفت نیست.انگار وایسادم لب یه پرتگاه یا تکیه دادم به

ستونی که پایه ش لقه. حس می کنم دارم از روی یه پل چوبی کهنه رد می شم

که زیرش یه دره ی گود و عمیقه. همه ش فکر می کنم پشت هر دیواری یه سایه ی

شوم کمین کرده تا خودشو بندازه رو سر من و زندگیم.

همه ش فکر می کنم یه کار مهم و ضروری بوده که باید انجام می دادم امایادم رفته.

باید یه پیغام مهمو به کسی می رسوندم اما فراموش کردم.باید می رفتم سر یه قرار

ملاقات حیاتی اما دیر کردم. حتما باید به یه نفر تلفن می کردم اما به کی؟........هیچی یادم نمیاد.

مدام به خودم می گم باید یه کاری بکنم اما می ترسم......می ترسم یه حرکت نا بجا

یه حرف بی مورد حتی یه نگاه بی موقع همه چیزو خراب کنه. همه چیزو........مثلا چیو؟

چه چیزی مهمی مونده که قبل از این خراب نشده؟واقعا چی مونده مهم تر از باورهای من؟

نه ...باورهای مردم یه سرزمین یا زندگی مردم یه سزمین با یه تمدن ۲۵۰۰ ساله. حتی خود

اون تمدن. مگه چیزی مهم تر از هویت ملی میلیونها جوون ایرانی مونده؟ چیزی مهم تر از

شرف دخترای ایرانی مهم تر از غیرت و مردونی مهم تر از ایران مهم تر از .................

می ترسم چه چیز مهمی خراب بشه که هنوز نشده؟ حال و روز خودم؟

اونم که خرابه........خرابه خراب.

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 17:6 |
 

یلدا

دختری با چشمان سیاه

دختری با گیسوان سیاه

دختری با گیسوان بلند و سیاه

شبی سرد

شبی سیاه

شبی بلند و سیاه

و دختری چشم براه

چشم براه مهر و سپیدی

چشم براه خورشید

در انتظار فردا

با این آرزو که گرمای نگاه تو

روزهای سرد زمستانش را

سبز و زیبا

چون روزهای خوب بهار کند.

 

یلدا مبارک

 

پ.ن.۱. به یاد یاری که هر سال برای یلدا شعری می سراید. یاری که روزگاری نه چندان دور بهترین یار من بود.

پ.ن.۲. به یاد تو که همیشگی ترین منی و همچون همیشه دورترین من . پاییز دیگری رفت و تو هنوز هم غریبه ای.

 

 

                           

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 22:27 |
از وقتی یادم میاد از وقتی فهمیدم معنی خاطره چیه دل بستن و دل بریدن چه حس و

حالی داره. از وقتی دلتنگی رو حس کردم. دوست داشتن رو یاد گرفتم. دوست داشته شدن

رو لمس کردم. عاشق شدم. و........ همه ی حس و حالم رو می تونستم تو ترانه های

گوگوش پیدا کنم . من با گوگوش بزرگ شدم. من احساسم با صدای گوگوش و با ترانه هایی

که اجرا کرده شکل گرفت.

 چند ساله که آثار یه نفر دیگه توی زندگی من داره چنین نقشی رو ایفا می کنه و

 من تو هر شرایط روحی می تونم تو شعراش خودمو پیدا کنم.

با غزل های فاضل نظری زندگی می کنم.

"خاطره" غزلیه که حال این روزهای منو خوب می تونه توصیف کنه.

 

خواستم بوسه ی گرم از لب گلگون ببرم

حال باید جگر داغ و دل خون ببرم

 

برنگردان به من این قلب پر از خاطره را

این کتاب ورق از هم شده را چون ببرم؟

 

با سر افکندگی قلب خرابم چه کنم؟

گر سر سالم از این معرکه بیرون ببرم

 

ناگزیرم که در آیینه ی چشمت هر صبح

لب مسرور ببینم دل محزون ببرم

 

شاعر ساحل چشم توام و همچون موج

باید از سنگدلی های تو مضمون ببرم

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 11:14 |
احمد آقالو هم رفت.

 

 

...

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 22:26 |
توی دنیای تو اونکه برات می مرد حالا نیست

نوشتم زندگی بی تو برام آسونه اما نیست

این روزها هر روز ساعاتی رو در جایی می گذرونم که می دونم وقتی کارم اونجا تموم

شه و برم تو به اونجا می آی. می بینی زندگی با من شوخی داره.

هر کاری بشه می کنه تا من همه ش یاد تو بیفتم . اینم شوخی جدیدشه.نمی دونم اصلا

چرا باید گذرم به اینجا بیفته که هر روز تو رو حس کنم و در حالی که اونجا راه می رم و

به در و دیوارش که خیلی بهشون حسودیم می شه نگاه می کنم هیچ جوری نتونم بهت

فکر نکنم.

 هر روز اونجا قدم می زنم و به تو فکر می کنم و به یاد میارم که خودم ازت خداحافظی کردم.

می رم یه لیوان چای برای خودم می ریزم و دوباره قدم می زنم و چای می نوشم تا به تو

فکر نکنم بعد همینطور که قدم می زنم و چای می نوشم این بیت از غزل فاضل نظری رو

با خودم زمزمه می کنم و با حسودی بیشتر به در و دیوار که بعد از من تو رو اونجا می بینن 

نگاه می کنم و بغض می کنم:

چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم

چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده است 

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 12:57 |
یکسال پیش در چنین روزی ساعت ۱۷:۲۰ بله درست ساعت ۱۷:۲۰ به تو زنگ زدم و 

دقایق کوتاهی را با هم حرف زدیم. من خیلی خوشحال بودم.برای تو این تماس مثل

هر تماس ساده ی دیگری بود. اما برای من.....

هدیه ی تولدم بود به خودم. من درست در ساعت تولدم داشتم با تو صحبت می کردم و

تو حتی نمی دانستی که آنروز تولدم است.

امروز..... امروز می دانی اما حتی نمی توانم برای دقایقی با تو صحبت کنم.

تولدم چطور می تواند مبارک باشد وقتی...........

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 7:39 |
 

من دس کشیدم رو تنت با عشق

از رو هوس لبهامو بوسیدی

من قد کشیدم توی این احساس

اما تو پس رفتی تو پوسیدی

از طرز رفتار تو می ترسم

عشق تو داره می ره از دستم

دلگیرم از اینکه به چشم تو

من یه زن هرجایی پستم

از این زن هرزه چی می دونی؟

این که یه شب رو با تو سر کرده؟

تسلیم تو بوده نتونسته

از خواب آغوش تو برگرده؟

دیوونگی هامو نمی فهمی

از حس من چیزی نمی دونی

توی چشام زل می زنی اما

حرف نگاهم رو نمی خونی

من عشقبازی کردم اما تو

تو گیر و دار جسم من بودی

من روحتو احساس می کردم

تو مست" عطر خوب زن" بودی

اینو نمی فهمی که یه دنیا

فرقه میون عاشق و هرزه

دنیای من از تو چقد دوره

این فاصله بی حد و بی مرزه

من دس کشیدم رو تنت با عشق

از رو هوس لبهامو بوسیدی

من قد کشیدم توی این احساس

اما تو پس رفتی تو پوسیدی............................

 

 

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت 22:43 |


Powered By
BLOGFA.COM