تبليغاتX
باد ما را خواهد برد
چرا تب می کنم از تو؟   باید این حسو بشناسم

نباید عاشق باشم  ولی درگیر احساسم

دلت لرزیده می دونم ولی پیشم نمی مونی

تو هم سقف یکی دیگه تو مرد خونه ی اونی

برای تو چقد دیرم برای من چقد دیری

تو خوابم با تو می مونم ازم رد می شی و می ری

یه کم آروم تر رد شو نذار از خواب خوش پاشم

به من فرصت بده گاهی فقط هم صحبتت باشم

فقط گاهی نگاهم کن نگاهت پاک و محجوبه

همین که حس کنم هستی برام بسه برام خوبه

نباید عاشقم باشی ولی هستی و می دونم

نباید عاشقت باشم ولی سخته نمی تونم

عبورت مرگمه اما برو از این خطر رد شو

تو خوبی با همه دنیا فقط با من یکی بد شو

یه کم آروم تر رد شو نذار از خواب خوش پاشم

به من فرصت بده گاهی فقط هم صحبتت باشم

 

پ. ن. می گن بعضی عشقها ممنوعه هستن. اما مگه می شه عشق ممنوع باشه؟!!!!

مگه می شه به دل گفت کجا بمونه و کجا نمونه؟

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در شنبه شانزدهم آبان 1388 و ساعت 14:4 |
 

پلک فرو بستی و دوباره شمردی

فرصت پنهان شدن نبود تو بردی

 

من که به پیروزی تو غبطه نخوردم

چون که شکستم چرا دریغ نخوردی؟

 

دست تو را با سکوت و بغض گرفتم

دست مرا با غرور و خنده فشردی

 

این همه ی قصه ی تو بود که یک عمر

از همه دل بردی و دلی نسپردی

 

خاطره ها رفته اند خاطره ی من

پس تو چرا مثل خاطرات نمردی

                                           فاضل نظری

 

پ.ن. این همهی قصه ی من و توئه.......

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت 12:37 |
ماندن به ناگزیرو

                  به ناگزیری

                             به تماشا نشستن

که روتاتیف ها

               چگونه

بزرگترین دروغ ها را

به لقمه هایی بس کوچک

                              مبدل می کنند.

و دم فرو بستن ـ آری ـ

به هنگامی که سکوت

                          تنها

                            نشانه ی قبول است و رضایت.

دریغا که فقر

             چه به آسانی

                                                      احتضار فضیلت است

به هنگامی که تو را

از بودن و ماندن

                     چاره نیست.

بودن و ماندن

و رضا و پذیرش.

 

                                       احمد شاملو

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 1:12 |
 

منتظرت نبودم  تو بی هوا رسیدی

فرق من و تو اینه تو از خدا رسیدی

از گرمی نگاهت من برگ و بار می دم

گل می کنم دوباره بوی بهار می دم

همپای جاده می ری نه... کاشکی بمونی

تو بی دلیل خوبی بی وقفه مهربونی

دل بسته ی تو می شم بی فکر و بی اراده

حسم به تو عجیبه حسم به تو زیاده

تو بی هوا رسیدی تا من نفس بگیرم

تا بی هوا نمونم تا بی نفس نمیرم

این روزها دچار آرامشی عجیبم

انقدر خوب بودم که تو بشی نصیبم؟

تو بی دلیل خوبی بی وقفه مهربونی

همپای جاده می ری نه... کاشکی بمونی

 

 

پ.ن.   برای تو که عیدی امسال من بودی از سوی خدا

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:48 |
آخرین خلوت شبونه ی من تو سال ۸۷

آخرین دلتنگی های من تو سال ۸۷

آخرین حسرت های من تو سال ۸۷

یه وقتایی بدجوری از دست خودم عصبانی می شم یه وقتایی مثل حالا که خیلی خوشحالم

ازاینکه سال ۸۷ داره تموم می شه  هر چند اتفاقات خوب توش کم نبود و در مهر ماه من دو روز

خوشبخت ترین ادم دنیا بودم و احساس می کردم دارم رو ابرا راه می رم اما در ادامه و به خصوص

در زمستان روزگار تنگ چشم و بخیل جوری خوشبختی دو روزمو از دماغم در آورد که تا عمر دارم

فراموشم نشه. من بدترین زمستون زندگیمو گزروندم و حالا عصبانیم از خودم که تو بدترین شرایط

و در حالی که واقعا دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیاد ته دلم هنوزم امیدوارم.

خدا رو شکر که دیگه نفسای آخر ساله شاید سال بعد سال من باشه.......

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 و ساعت 23:39 |
 

دلم گرفته. دلم بد جوری گرفته. چقدر زندگی کردن سخته وقتی همه بهت دروغ می گن.

می دونی غم انگیز ترین روزها و لحظه های زندگی من چه لحظه هایی هستن؟

وقتی مردی مقابلم یا روبروم می ایسته و با محبت بهم می گه: "دوستت دارم"

بهم می گه دلش برام تنگ شده بوده می گه من خیلی جذاب و خواستنی هستم.

وقتی مردی به من می گه دستهای زیبایی دارم و موهایی فرفریم خیلی با رنگ پوستم

هماهنگه و بانمکم کرده. وقتی مردی با محبت تو چشمای من نگاه می کنه و بهم میگه:

" وای تو چقدر مهربونی" وقتی مردی بهم می گه" تو خیلی دختر جذابی هستی".وقتی

مردی به من می گه: مگه می شه تو رو دوست نداشت؟"

گاهی از شنیدن این جمله ها واقعا حالم بهم می خوره و چندشم می شه. آخه این

همه دروغ برای چیه؟ روزایی که این حرفا رو می شنوم شبش از غصه خوابم نمی بره.

احساس می کنم به شعورم توهین شده. در مورد من چی فکر می کنن که زل زل تو

چشام نگاه می کنن و این دروغا رو مثل آب خوردن پشت سر هم ردیف می کنن. من که

می دونم هیچکدومش حقیقت نداره.

اگه من دوست داشتنی بودم اگه دستهای زیبایی داشتم اگه واقعا دختر جذابی بودم

 اگه موهای فرفریم خیلی به چهره ام میومد اگه کنار من بودن خوشایند بود اگه

خوش اخلاق بودم و مهربون تو حتما بهم می گفتی مگه نه؟

 

پ.ن.۱ خواهش می کنم به من دروغ نگید.

پ.ن.۲  کاش همه ی مردم دنیا از من متنفر بودن اما تو فقط یه کم دوستم داشتی.

 

 

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 0:4 |
 

احساس می کنم زیر پام سفت نیست.انگار وایسادم لب یه پرتگاه یا تکیه دادم به

ستونی که پایه ش لقه. حس می کنم دارم از روی یه پل چوبی کهنه رد می شم

که زیرش یه دره ی گود و عمیقه. همه ش فکر می کنم پشت هر دیواری یه سایه ی

شوم کمین کرده تا خودشو بندازه رو سر من و زندگیم.

همه ش فکر می کنم یه کار مهم و ضروری بوده که باید انجام می دادم امایادم رفته.

باید یه پیغام مهمو به کسی می رسوندم اما فراموش کردم.باید می رفتم سر یه قرار

ملاقات حیاتی اما دیر کردم. حتما باید به یه نفر تلفن می کردم اما به کی؟........هیچی یادم نمیاد.

مدام به خودم می گم باید یه کاری بکنم اما می ترسم......می ترسم یه حرکت نا بجا

یه حرف بی مورد حتی یه نگاه بی موقع همه چیزو خراب کنه. همه چیزو........مثلا چیو؟

چه چیزی مهمی مونده که قبل از این خراب نشده؟واقعا چی مونده مهم تر از باورهای من؟

نه ...باورهای مردم یه سرزمین یا زندگی مردم یه سزمین با یه تمدن ۲۵۰۰ ساله. حتی خود

اون تمدن. مگه چیزی مهم تر از هویت ملی میلیونها جوون ایرانی مونده؟ چیزی مهم تر از

شرف دخترای ایرانی مهم تر از غیرت و مردونی مهم تر از ایران مهم تر از .................

می ترسم چه چیز مهمی خراب بشه که هنوز نشده؟ حال و روز خودم؟

اونم که خرابه........خرابه خراب.

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 17:6 |
 

یلدا

دختری با چشمان سیاه

دختری با گیسوان سیاه

دختری با گیسوان بلند و سیاه

شبی سرد

شبی سیاه

شبی بلند و سیاه

و دختری چشم براه

چشم براه مهر و سپیدی

چشم براه خورشید

در انتظار فردا

با این آرزو که گرمای نگاه تو

روزهای سرد زمستانش را

سبز و زیبا

چون روزهای خوب بهار کند.

 

یلدا مبارک

 

پ.ن.۱. به یاد یاری که هر سال برای یلدا شعری می سراید. یاری که روزگاری نه چندان دور بهترین یار من بود.

پ.ن.۲. به یاد تو که همیشگی ترین منی و همچون همیشه دورترین من . پاییز دیگری رفت و تو هنوز هم غریبه ای.

 

 

                           

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 22:27 |
از وقتی یادم میاد از وقتی فهمیدم معنی خاطره چیه دل بستن و دل بریدن چه حس و

حالی داره. از وقتی دلتنگی رو حس کردم. دوست داشتن رو یاد گرفتم. دوست داشته شدن

رو لمس کردم. عاشق شدم. و........ همه ی حس و حالم رو می تونستم تو ترانه های

گوگوش پیدا کنم . من با گوگوش بزرگ شدم. من احساسم با صدای گوگوش و با ترانه هایی

که اجرا کرده شکل گرفت.

 چند ساله که آثار یه نفر دیگه توی زندگی من داره چنین نقشی رو ایفا می کنه و

 من تو هر شرایط روحی می تونم تو شعراش خودمو پیدا کنم.

با غزل های فاضل نظری زندگی می کنم.

"خاطره" غزلیه که حال این روزهای منو خوب می تونه توصیف کنه.

 

خواستم بوسه ی گرم از لب گلگون ببرم

حال باید جگر داغ و دل خون ببرم

 

برنگردان به من این قلب پر از خاطره را

این کتاب ورق از هم شده را چون ببرم؟

 

با سر افکندگی قلب خرابم چه کنم؟

گر سر سالم از این معرکه بیرون ببرم

 

ناگزیرم که در آیینه ی چشمت هر صبح

لب مسرور ببینم دل محزون ببرم

 

شاعر ساحل چشم توام و همچون موج

باید از سنگدلی های تو مضمون ببرم

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 و ساعت 11:14 |
احمد آقالو هم رفت.

 

 

...

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 22:26 |


Powered By
BLOGFA.COM