مردن چقدر خوبه اگه...
مردن چقدر خوبه اگه با اون همه ی دل نگرانی ها و دلواپسی ها تموم بشه.
اگه با اون دیگه نه نگران گرون شدن گوشت و برنج و... باشم نه نگران رفتگر
کوچه مون که یه دست نداره و بچه های خردسالش کمکش می کنند.
نه نگران ترافیکو الودگی هوا باشم و نه نگران تو که.....
مردن چقدر خوبه اگه بعدش دیگه نه ترس باشه ونه دلتنگی. دیگه به خاطر
جونم و آبرومو حرفای مردم نترسم. دیگه دلم شور آرزوهامو نزنه.
اگه بعدش دیگه روز و شب و ماه و سال اهمیتشو از دست بده .دیگه نه کار
عقب افتاده ای باشه و نه زمانی که بی توجه به من و کارای نکرده ام می
گذره و می ره و تموم می شه.
مردن چقدر خوبه اگه بعدش فقط سکوت باشه و آرامش. درست مثل لحظه
ای که هراسون از خواب می پرم و با دیدن اتاق تاریکو و ساکتم آروم می
شم. چقد خوبه اگه لحظه ی مردنم درست مثل همین پریدن از خواب باشه
و ناگهان بفهمم که همه ی زندگیم فقط یه کابوس یا شایدم یه رویای شبانه
بوده. از خواب بپرم و ببینم منم و یه میز که دو تا فنجون چای روشه و دوتا
صندلی یکی برای من یکی برای خدا تا بشینیم و چای بنوشیم و دنبال یه تعبیر خوب
برای خوابی که من دیدم بگردیم.

