تبليغاتX
باد ما را خواهد برد
امروز داشتم تو بزرگراه یادگار امام شمال به جنوب میومدم. نرسیده به خروجی نیایش یه پارچه ی بزرگ به پل عابر زده بودن که روش نوشته بود :هفته ی کارگر گرامی باد و........

نمی دونم چرا همینجوری بی ربط یاد کارگرهای کارخونه ی نی شکر هفت تپه و خانواده هاشون افتادم.

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 15:58 |
قرار نیست تو این متن از افشین قطبی به خاطر قهرمانی پرسپولیس که خیلی هم

خوشحالم کرد تشکر کنم. می خوام ازش به خاطر درس بزرگی که به من داد قدردانی کنم.

مصاحبه ی عادل فردوسی پور با سر مربی سرخ پوشان رو قبل از شروع بازی دیدید؟

افشین قطبی با همون اطمینانی که اول فصل داشت قول قهرمانی میداد و مطمئن بود که

تیمش برنده از زمین بیرون میاد.

افشین قطبی  پرسپولیس رو قهرمان کرد چون باور کرده بود که این تیم قهرمان میشه .

و این باور درست در غیر منتظره ترین لحظات کار خودشو کرد.

افشین قطبی ازت متشکرم چون یادم دادی که اگه رویاهامو باور کنم حتما به واقعیت تبدیل

میشن حتی اگه کمتر از یک دقیقه  برای تحققشون فرصت داشته باشم.

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:7 |
 این ترانه رو فقط و فقط برای تو نوشتم. برای تو که وقتی خوندیش اونقدر دوستش

داشتی که می خواستی روش آهنگ بذاری و یادت رفت این ترانه رو فقط یه زن

می تونه اجرا کنه. کسی چه می دونه شایدم یه روزی تو روش آهنگ گذاشتی و من

خوندمش.هیچ چیز اونقدر عجیب نیست که اتفاق نیفته.

 

امشب غرورت رو ببر از یاد                    امشب رها شو هرچه بادا باد

امشب بذار آغوش تو واشه                  یک زن توی آغوش تو جا شه

تو این زنو درگیر بودن کن                      تنها لباس عشق بر تن کنه

بیدار شو بیدار شو بیدار                        تا صبح صدها بوسه رو بشمار

امشب به احساس یه زن فک کن         امشب فقط امشب به من فک کن

باید از این دنیا رها باشیم                      امشب بیا هم ماجرا باشیم

امشب فقط هم خونه شو با من            هم بوسه شو دیوونه شو با من

امشب پر از شوق گناهم کن                 تا صبح بی وقفه نگاهم کن

تا صبح هم آغوش این تن باش              تا صبح تا خورشید با من باش

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:59 |
 

امشب دو تا شعر سپید از رسول یونان(دایی رسول عزیز و دوست داشتنی خودم)می گذارم.

این اشعارو از کتاب"کنسرت در جهنم" انتخاب کردم.


 

نیامدنش را باور نمی کنم

غیر ممکن است

او نیامده باشد

حتما حالا

           زیر باران مانده است

و ناامید و خسته

           در خیابان ها قدم می زند

من به باز بودن درها مشکوکم.


باید خودم

باد را متقاعد کنم

                            که نوزد

باید خودم

حرمت کلبه ام را

              به دریا گوشزد کنم

زمین

جای خطرناکی است

و کسی که

باید بیاید

همیشه دیر می آید.

 

 

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:29 |
درد دل

نوزدهم خرداد نمایش"عروسی حاکم ملایر با دختر شاه پریان" نوشته ی داود فتحعلی بیگی

به کارگردانی فرزانه ارسطو اجرای عموی خود را در تالار سنگلج آغاز میکند.این نمایش شهریور

 ماه سال گذشته در جشنواره تئاتر آئینی و سنتی یک اجرای ویژه ی بانوان در تالار هنر داشت.

 

به همین مناسبت رفته بودم مرکز هنرهای نمایشی تا بپرسم: شورای ساخت این نمایش

کی تشکیل می شه ما برای بستن قرداد با عوامل و ساخت دکور و لباس و وسایل گریم

به تنخواه نیاز داریم. گفتند: ساخت دکور و لباس و گریم به عهده ی خود کارگردانه و ما فقط

یه کمک هزینه بهتون می دیم. گفتم :خدا خیرتون بده پس این کمک هزینه رو بدید تا ما

دکورمون رو بسازیم. اجرا نزدیکه. گفتند: اول باید شورای ساخت تشکیل بشه. پرسیدم:

کی تشکیل می شه؟ جواب دادند: هر وقت بودجه داشته باشیم.

 

ماجرای  بودجه ی مراکز فرهنگی و هنری همان ماجرای دیوار کوتاه است و وای به حال  

گروه ها و افرادی که دربین این جماعت دیوار کوتاه  هم دیوارشان کوتاه ترین است.

 

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:57 |
جای پاهای ما

 

به خودم که اومدم جلوی در خونه ی تو ایستاده بودم . خیس خیس از بارون داشتم می لرزیدم.

ماجرای من و بارون ماجرای این روزها و عاشق بودن من نیست. یادم میاد از وقتی که یه

دختر بچه ی خیال پرداز و همیشه در رویا بودم  از چتر متنفر بودم و آرزوم بود بتونم برم زیر بارون

اونقدر راه برم و بدوم که خیس خیس بشم. این آرزو وقتی بزرگتر شدم بارها وبارها برآورده شد

و جالب اینکه هنوزم وقتی بارون میاد همون شوق وصف ناشدنی رو دارم و زیر بارون خیس شدن 

لطفش رو برای من از دست نداده.بارون همیشه من رو از خود بی خود میکنه. درست مثل امروز...

به خودم که اومدم با دستپاچگی به کوچه تون نگاه کردم و به خاطر اینکه هیچکس اونجا نبود و

همینطور برای اینکه تو اصلا تهران نیستی و ممکن نیست که ناگهان سر برسی و من رو ببینی 

اونم اینطوری و با اون وضعیت خدا رو شکر کردم و نفس راحتی کشیدم .ناگهان دلم شور افتاد. 

یادم اومد من و تو این کوچه ها رو با هم پیاده طی کرده بودیم درست یک روز قبل از رفتنت به

 سفر. وای........

وای..... اگه بارون ..... اگه بارون جای پاهای ما رو شسته باشه و پاک کرده باشه.... راه افتادم و

 همون مسیر رو پیاده اومدم درست تا همونجایی که ایستادیم و از هم خداحافظی کردیم .

 تو سردت  شده بود چندبار هم گفتی "چقدر سرده" اما من گرم بودم. گرم از حضور تو. دستات 

یخ کرده بود . این رو لحظه ی خداحافظی وقتی باهات دست دادم فهمیدم همون موقعی که

نمی دونم از ته دل یا اینکه فقط از روی عادت بهم گفتی" مراقب خودت باش" و من از ته دلم گفتم

"تو هم همینطور".

امروز من سردم بود و داشتم دنبال جای پاهامون می گشتم تو کوچه هایی که برای اولین بار با

با تو قدم زده بودم. 

وقتی داشتم بر می گشتم  زیر لب بند آخر ترانه تو زمزمه می کردم همون ترانه ای که برای تو

گفتم وخیلی هم دوستش دارم .همونی که تو هم گفتی دوستش داری:

                            تو عاشقم می شی   از بس که دیوونم     

                         از بس که پای این     احساس می مونم

آره من دیوونم!

من دیوونم چون جای پاهامونو دیدم که داشتن زیر بارون و روی آسفالت خیابونتون و سنگفرش 

پیاده روی کوچه تون می درخشیدن و  حتی بارون نمی تونست پاکشون کنه......

 

 

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:6 |


Powered By
BLOGFA.COM