تبليغاتX
باد ما را خواهد برد
 

دلم برات تنگ شده و این اصلا اتفاق و عجیب و جدیدی نیست. احساسیه که همه

می تونن درکش کنن چون همه بارها و بارها تجربه اش کردن. فقط یه وقتایی این

دلتنگیه سخت تر از همیشه است. مثل وقتایی که آدم دلش برای خودش تنگ میشه

مثل حسی که استاد بهمنی لحظه ی سرودن این بیت از غزلش داشته:

دلم برای خودم تنگ می شود آری           همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

دلم برای تو تنگ شده و مثل همه ی وقتای دلتنگیم اشکام برای سر رفتن از کاسه چشمم

تا دلت بخواد بهانه دارن . گوگوش عزیزم داره با صدایی که منو از ۱۰ سالگی تا حالا شیفته ی

خودش کرده می خونه که:

برای تحمل روز سیاه به تو فکر می کنم                برای تصاحب رویای ماه به تو فکر می کنم

اما این روزای سیاه من تحملشون سخت شده و بی تو و بدون صدای تو من موندم و این

گیجی هر روز و بی خوابی های هر شب و این دل نوشته های بی سر و تهی که ....

چند روزه که دوباره دچار افسردگی شدم دیگه دارم عادت می کنم به این عکس العملای خودم

همینکه کوچکترین خبری ازت می شه تا مدتها شاد و سر خوشم و دنیا با همه ی بی ریختیش

به من لبخند های  زیبا می زنه. اما خدا نیاره روز و شبایی مثل امشب رو که از تو بی خبرم و

تو هممعلوم نیست  دوباره با خودت قهری یا با من یا با همه.

دلم برات تنگ شده و خمار خمارم. خمار شنیدن اون صدای سرد و مردونه. 

این روزا دیگه با هیچ ترانه ای آروم نمی شم دیگه با هیچ شعری دلم سبک نمی شه.

حتی با ترانه هایی که برای تو گفتم.

این روزا همه اش دنبال یکی می گردم که خبری از تو داشته باشه می دونم بی خوده  چون

اخرش مثل همیشه خودتی که من رو از خودت با خبر می کنی . مثل همیشه هیچ کس

نمی تونه پل ارتباط ما بشه. مثل همیشه من وتو خودمون به هم می رسیم و سر راه هم

سبز می شیم. می دونم. همیشه بعد از این دلتنگی عذاب اوری که تا مرز دیوونگی منو

می بره یه خبر خوش از تو می رسه. و من با شنیدن صدات همه ی این بی خوابی ها از یادم

می ره.

نمی دونم چه مرگم شده اما حتی دلم نمی خواد برم تو کوچه اتون قدم بزنم . درست مثل

سالگرد اولین دیدارمون که نتونستم برم به اولین جایی که ما اولین بار همدیگه رو دیدیم چون

تحمل اونجا بودن بدون تو رو نداشتم.قلبم درد گرفته. پر شدم از بی خوابی و فردا هم یه عالمه

کار منتظرمه و من منتظر تو. کاش اقلا زودتر از سفر برگردی تا دلم خوش باشه تو همین شهری

و همه اش چند تا خیابون و بزرگراه با من فاصله داری.

دارم هذیون می گم حالم خوش نیست . هوای اتاقم بارونی شده. جات خالی . تو هم مثل من

عاشق بارونی تو هم مثل من اهل پاییزی.  از کجا معلوم شاید تو هم مثل من دلتنگی شاید

تو هم مثل من هذیون می گی. شاید تو هم از سفر بر نمی گردی چون نمی تونی تو کوچه تون 

بدون من قدم بزنی شاید.......حالم داره بدتر می شه دچار توهم هم شدم. من.... من به خدا

چیزی مصرف نمی کنم .اما نمی دونم چرا بدنم داره می لرزه واستخونام تیر می کشه.

کاشکی بودی. کاشکی امشب بودی. کاشکی اگه اینجا نیستی دست کم به یادم بودی.

کاشکی الان تو کوچه تون بودم. رو پله های جلوی در خونه تون نشسته بودم. کاشکی ....

نگرانم نباش.....

چیزیم نیست تازه این دفعه حالم خیلی خوبه کجا بودی شب دهم اسفند من رو ببینی؟ کجا

بودی روز اول عیدم رو ببینی؟ الان خیلی خوبم. تو فقط زودتر برگرد . من چیزیم نیست .......

همه اش یه دلتنگی ساده اس!

 

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 1:37 |


Powered By
BLOGFA.COM