نوشتم زندگی بی تو برام آسونه اما نیست
این روزها هر روز ساعاتی رو در جایی می گذرونم که می دونم وقتی کارم اونجا تموم
شه و برم تو به اونجا می آی. می بینی زندگی با من شوخی داره.
هر کاری بشه می کنه تا من همه ش یاد تو بیفتم . اینم شوخی جدیدشه.نمی دونم اصلا
چرا باید گذرم به اینجا بیفته که هر روز تو رو حس کنم و در حالی که اونجا راه می رم و
به در و دیوارش که خیلی بهشون حسودیم می شه نگاه می کنم هیچ جوری نتونم بهت
فکر نکنم.
هر روز اونجا قدم می زنم و به تو فکر می کنم و به یاد میارم که خودم ازت خداحافظی کردم.
می رم یه لیوان چای برای خودم می ریزم و دوباره قدم می زنم و چای می نوشم تا به تو
فکر نکنم بعد همینطور که قدم می زنم و چای می نوشم این بیت از غزل فاضل نظری رو
با خودم زمزمه می کنم و با حسودی بیشتر به در و دیوار که بعد از من تو رو اونجا می بینن
نگاه می کنم و بغض می کنم:
چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم
چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده است

