تبليغاتX
باد ما را خواهد برد
توی دنیای تو اونکه برات می مرد حالا نیست

نوشتم زندگی بی تو برام آسونه اما نیست

این روزها هر روز ساعاتی رو در جایی می گذرونم که می دونم وقتی کارم اونجا تموم

شه و برم تو به اونجا می آی. می بینی زندگی با من شوخی داره.

هر کاری بشه می کنه تا من همه ش یاد تو بیفتم . اینم شوخی جدیدشه.نمی دونم اصلا

چرا باید گذرم به اینجا بیفته که هر روز تو رو حس کنم و در حالی که اونجا راه می رم و

به در و دیوارش که خیلی بهشون حسودیم می شه نگاه می کنم هیچ جوری نتونم بهت

فکر نکنم.

 هر روز اونجا قدم می زنم و به تو فکر می کنم و به یاد میارم که خودم ازت خداحافظی کردم.

می رم یه لیوان چای برای خودم می ریزم و دوباره قدم می زنم و چای می نوشم تا به تو

فکر نکنم بعد همینطور که قدم می زنم و چای می نوشم این بیت از غزل فاضل نظری رو

با خودم زمزمه می کنم و با حسودی بیشتر به در و دیوار که بعد از من تو رو اونجا می بینن 

نگاه می کنم و بغض می کنم:

چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم

چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده است 

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت 12:57 |
یکسال پیش در چنین روزی ساعت ۱۷:۲۰ بله درست ساعت ۱۷:۲۰ به تو زنگ زدم و 

دقایق کوتاهی را با هم حرف زدیم. من خیلی خوشحال بودم.برای تو این تماس مثل

هر تماس ساده ی دیگری بود. اما برای من.....

هدیه ی تولدم بود به خودم. من درست در ساعت تولدم داشتم با تو صحبت می کردم و

تو حتی نمی دانستی که آنروز تولدم است.

امروز..... امروز می دانی اما حتی نمی توانم برای دقایقی با تو صحبت کنم.

تولدم چطور می تواند مبارک باشد وقتی...........

+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 و ساعت 7:39 |


Powered By
BLOGFA.COM