احساس می کنم زیر پام سفت نیست.انگار وایسادم لب یه پرتگاه یا تکیه دادم به
ستونی که پایه ش لقه. حس می کنم دارم از روی یه پل چوبی کهنه رد می شم
که زیرش یه دره ی گود و عمیقه. همه ش فکر می کنم پشت هر دیواری یه سایه ی
شوم کمین کرده تا خودشو بندازه رو سر من و زندگیم.
همه ش فکر می کنم یه کار مهم و ضروری بوده که باید انجام می دادم امایادم رفته.
باید یه پیغام مهمو به کسی می رسوندم اما فراموش کردم.باید می رفتم سر یه قرار
ملاقات حیاتی اما دیر کردم. حتما باید به یه نفر تلفن می کردم اما به کی؟........هیچی یادم نمیاد.
مدام به خودم می گم باید یه کاری بکنم اما می ترسم......می ترسم یه حرکت نا بجا
یه حرف بی مورد حتی یه نگاه بی موقع همه چیزو خراب کنه. همه چیزو........مثلا چیو؟
چه چیزی مهمی مونده که قبل از این خراب نشده؟واقعا چی مونده مهم تر از باورهای من؟
نه ...باورهای مردم یه سرزمین یا زندگی مردم یه سزمین با یه تمدن ۲۵۰۰ ساله. حتی خود
اون تمدن. مگه چیزی مهم تر از هویت ملی میلیونها جوون ایرانی مونده؟ چیزی مهم تر از
شرف دخترای ایرانی مهم تر از غیرت و مردونی مهم تر از ایران مهم تر از .................
می ترسم چه چیز مهمی خراب بشه که هنوز نشده؟ حال و روز خودم؟
اونم که خرابه........خرابه خراب.
