پلک فرو بستی و دوباره شمردی
فرصت پنهان شدن نبود تو بردی
من که به پیروزی تو غبطه نخوردم
چون که شکستم چرا دریغ نخوردی؟
دست تو را با سکوت و بغض گرفتم
دست مرا با غرور و خنده فشردی
این همه ی قصه ی تو بود که یک عمر
از همه دل بردی و دلی نسپردی
خاطره ها رفته اند خاطره ی من
پس تو چرا مثل خاطرات نمردی
فاضل نظری
پ.ن. این همهی قصه ی من و توئه.......
+ نوشته شده توسط مهتا پناهی در یکشنبه یکم شهریور 1388 و ساعت
12:37 |
